وقتی فراخوان حضور مردم در میدانها برای مقابله با هجوم آشوبگران و حفظ امنیت شهر زیرنویس شد، بیدرنگ آماده شدم. در آن هوای سرد و بارانی، با خود میگفتم: «آیا کسی در این شرایط سخت به خیابان میآید؟»
اما وقتی به میدان رسیدم، آنچه چشمانم میدید با باورم نمیگنجید. حیران مانده بودم! جمعیتی عظیم؛ از پیرمردانی که تکیه بر عصا داشتند تا جوانانی پرشور، از زنان با چادر مشکی تا کسانی که شاید ظاهرشان متفاوت بود، همه و همه در کنار هم بودند. حتی مادرانی را دیدم که کودکان خردسالشان را در آن سرما به آغوش کشیده و به میدان آمده بودند.
آن شب، وحدتی را به چشم دیدم که آتشی گرم در دلِ باران سردِ سمنان بود. شعارهایی که از عمق جان سر داده میشد، اجازه نمیداد کسی از جای خالیِ «پدر» برای ایجاد ناامنی سوءاستفاده کند. همانجا بود که تمام ترس و دلهرهام فرو ریخت و با تمام وجود به این حقیقت ایمان آوردم که: «گر پدر رفت، تفنگ پدری هست هنوز…»
درست است که کشور داغدارِ بزرگِ خود بود، اما راه و هدف رهبر مقتدرمان در رگهای این مردم جریان داشت. وظیفه ما بود که نگذاریم این علم بر زمین بماند.
این قرار شبانه و حضور در جبههی دفاع از امنیت، آنقدر در زندگیمان ریشه کرده است که حتی نسل آینده، از همین امروز یاد گرفته است که میراثدار غیرت و وحدت این سرزمین باشد. ما ماندیم، ایستادیم و بار دیگر ثابت کردیم که ایران، با تکیه بر این مردم، هرگز فرو نخواهد ریخت.


