ماشین هم که تعمیرگاه بود و توفیق اجباری برای پیاده روی و آهستگی… که دیوارها، درخت ها، آدم ها، مغاره ها را باز کشف کنم…و گاه متعجب شوم که چطور این همه سال این را ندیده ام…
خیلی دلم گرفته بود. یکباره یکجایی نگاهم کشیده شد به سمت چپ شانه ام…
دیدم که این دلبرهای گوگولی ردیییف به من نگاه می کنند. بی اختیار ایستادم… نگاهم قفل شد روی اونکه سمت چپ بود چشم هاش رو به دنیا بسته بود و لبخند می زد… یکباره همه چیز عوض شد… همه ی آن غم ها از یادم رفت…
هنوز نمی توانستم حرکت کنم. از خانم مسن که مشغول بافتن بود اجازه گرفتم تا از هنرش عکس بگیرم.
داشتم فکر می کردم که آخر چه شد؟!!! یعنی چی؟! یک لیف خندان حال آدم را اینقدر عوض کند؟ چطوری آخه؟!!!
خیلی تعابیر توی ذهنم آمد.
ازینکه هرچی در عالم هست آیه و نشانه ایست… حرفی و نکته ای دارد…
ازینکه پیغام ها از زبان های مختلف،چه با کلام و چه بی صدا به تو می رسد…
لیف خندان به من از مَجاز بودن این دنیا و جدی نگرفتنش میگفت..
از مقام رضا حرف زد…
از صبر گفت مثل نوشته پشت آن ماشین دم صبح…
این وسط یادم از آن شب آمد که پرسیدم : مِراکی یعنی چی؟
و گفت : “یه لغت یونانیه. به معنی قرار دادن تکهای از خودت در کاری که با عشق انجام میدی”
ما نمی دانیم کی، کجا و چه زمانی از تاریخ کاری و اثری از ما چگونه تاثیر خواهد گذاشت…
اما بار امانت هستی *عشق* است…
در هرکاری و اثری، تکه از عشق مان را بگذاریم. شاید حال کسی که هیچ وقت ندیده ای اش، کسی که کیلومترها از تو دورتر است یا حتی سال ها بعد از تو می آید را خوب کند.
مادر زحمتکش گوشه ی میدان سرخواجه، ممنونت هستم که بی کلام،با لیفی که با عشق بافتی، به من حال خوب و درس هدیه دادی.
🌱 بیایید یک قرار و کد بین خودمان بگذاریم : هرکاره ای هستیم، هر شغل و هنری که داریم،حتما لیفمان را با عشق ببافیم…

