وقتی خبر رفتن پیر روشنایی در میان مردم پیچید، همه برای لحظهای احساس کردند ستون اصلی آرامششان فرو ریخته است. روزهای اول، هیچکس نمیدانست چطور باید نبودنش را باور کند. کوچهها آرامتر بودند، جمعها ساکتتر، و دلها درگیر یک دلتنگی عمیق.
این دلتنگی چهلودو شب ادامه داشت؛ شبیه یک دورهٔ گذر. دورهای که مردم در آن، خاطرات و حرفهای پیر را با خود مرور میکردند. هر کس در دلش دنبال بخشی از آن نوری میگشت که سالها با حضور او احساس میشد.
اما این چهلودو شب، فقط غم نبود. کمکم مردم فهمیدند که راه نباید متوقف شود. همانطور که پیر روشنایی همیشه میگفت، نور باید دستبهدست بچرخد تا خاموش نشود.
در همین روزها بود که نگاهها به «سید جوان» افتاد؛ کسی که سالها کنار پیر بود، او را خوب میشناخت و راه و رسمش را آموخته بود. مردم در سیمای او آرامش و ادامهٔ مسیر را میدیدند؛ انگار نسل تازهای از همان روشنایی در او جان گرفته باشد.
پس از آن فاجعه جامعه کمکم از اندوه فاصله گرفت و به سمت آینده قدم برداشت. امیدی جدید شکل گرفت؛ امید به اینکه مسیر با چهرهای تازه ادامه پیدا کند، اما ریشههایش همان باشد که پیر روشنایی سالها نشان داده بود.
چنین است که یک فقدان بزرگ، اگرچه سخت و سنگین، میتواند دریچهای باشد به آغاز دورانی نو. مردم فهمیدند که نور راه، با رفتن یک نفر تمام نمیشود؛ بلکه تا زمانی ادامه دارد که دلها آن را باور کنند و نسل تازهای آن را بردوش بگیرد و این مردم نشان دادند تا ظهور امامش پای آرمانش خواهد ایستاد.

