تقریباً همه جریانهای سیاسی کشور، در مقاطع مختلف، سهمی از قدرت را تجربه کردهاند؛ از دولت و مجلس گرفته تا شوراها، استانداریها، فرمانداریها و دیگر مناصب اجرایی. هر بار نیز با وعده اصلاح امور، مبارزه با فساد، بهبود اقتصاد و افزایش رفاه مردم پا به میدان گذاشتهاند.
اما امروز پرسش افکار عمومی دیگر این نیست که کدام جناح بر سر کار است؛ پرسش این است که چرا با وجود این همه جابهجایی در قدرت، مشکلات اساسی مردم همچنان پابرجاست؟
یکی از آسیبهای جدی مدیریت در کشور، تکرار یک چرخه فرساینده است. مدیران جدید، بخش مهمی از مشکلات را به عملکرد مدیران گذشته نسبت میدهند و مدیران گذشته نیز در جایگاه منتقدان امروز قرار میگیرند. اما کمتر پیش آمده است که افکار عمومی گزارش شفافی از رسیدگی به سوءمدیریتها، ترک فعلها یا تخلفات احتمالی مدیران پیشین دریافت کند. اگر مدیری مقصر بوده است، چرا قانون درباره او با شفافیت اجرا نشده است؟ و اگر مقصر نبوده، چرا همچنان نام او دستاویز توجیه ناکامیهای امروز است؟
در چنین فضایی، مردم احساس میکنند مسئولیتها میان مدیران دست به دست میشود، اما پاسخگویی کمتر دیده میشود.
از سوی دیگر، در سالهای اخیر، بارها از زبان برخی فعالان اقتصادی، پیمانکاران و شهروندان، روایتهایی درباره درخواستهای غیررسمی، رانت، پارتیبازی یا پرداختهای خارج از ضابطه برای تسریع امور اداری شنیده شده است. نگارنده درباره صحت این روایتها نسبت به فرد یا دستگاه خاصی داوری نمیکند، اما تکرار چنین سخنانی در جامعه، بهتنهایی زنگ خطری برای نظام اداری است. اگر این روایتها نادرست است، شفافیت بهترین پاسخ است و اگر در مواردی صحت دارد، برخورد قاطع و بدون تبعیض، تنها راه بازسازی اعتماد عمومی خواهد بود.
در کنار این مسائل، یکی دیگر از آسیبهای مزمن، کنار گذاشته شدن نیروهای متخصص و باتجربه به دلیل تغییر دولتها و سلیقههای سیاسی است. سالها برای آموزش و پرورش مدیران هزینه میشود، اما با تغییر یک دولت یا یک مدیر، گاهی تجربه جای خود را به وابستگی سیاسی میدهد. این روند، نه به سود مردم است و نه به سود نظام اداری کشور.
امروز مردم کمتر به شعارهای انتخاباتی توجه میکنند؛ آنها عملکرد را میبینند. برای خانوادهای که زیر فشار تورم زندگی میکند، برای جوانی که شغل ندارد، برای تولیدکنندهای که با مشکلات متعدد دستوپنجه نرم میکند و برای بازنشستهای که نگران هزینههای درمان است، تفاوت چندانی ندارد که مسئول، اصلاحطلب باشد یا اصولگرا. آنچه اهمیت دارد، نتیجه تصمیمها در زندگی روزمره مردم است.
اعتماد عمومی، بزرگترین سرمایه هر نظام سیاسی است. این سرمایه نه با شعار به دست میآید و نه با تبلیغات حفظ میشود؛ بلکه محصول صداقت، شفافیت، عدالت، شایستهسالاری، پاسخگویی و کارآمدی است.
شاید زمان آن رسیده باشد که به جای تقسیم جامعه به اصلاحطلب و اصولگرا، یک تقسیمبندی مهمتر را بپذیریم؛ مدیران کارآمد و مدیران ناکارآمد. مردم امروز بیش از هر چیز، به دنبال مدیری هستند که بتواند گرهی از زندگی آنان باز کند، نه اینکه تنها در رقابتهای سیاسی پیروز شود.
در نهایت، تاریخ درباره شعارها قضاوت نخواهد کرد؛ تاریخ، عملکردها را به یاد خواهد سپرد و مردم، بهترین داوران کارنامه همه جریانهای سیاسی خواهند بود.

